تبليغاتX
چشمان کاملاً بسته

لعنت به شما، که جز عشق جنون آسا
همه چيزِ اين جهان ِ شما جنون آساست...

"بامداد"

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 13:30  توسط ماندا  | 

ذرات هوا را بگو بشمارم

بگو درها را ببندم

سایه‌ام را

پشت لته‌ی در بگذارم

با شب‌پره‌ها بگو صحبت کنم

که در مدرسه‌های شبانه نام‌نویسی کنند

و این همه از آدمها نترسند

بگو روز را لایه‌لایه کنم بچسبانم بر سینه‌ی سنجابها

اما نگو که خلاصه روزی می‌میریم

این تلاطم پاییز، برف، تپه‌ها

یعنی همه‌ی این چیزها می‌مانند

و همین چند تن ما تنها می‌میریم؟!

"شمس لنگرودی"

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 23:34  توسط ماندا  | 

یه زمانی میاد که آدم میبینه کُل خاطراتی که آروم آروم توی ذهن و دلش جا گرفته کم کم دارن جونش رو می گیرن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 23:58  توسط ماندا  | 

حالا

.

.

.

.

هرچه سیاهیست
میان من و توست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 2:5  توسط ماندا  | 

حتمن
زندگی ارزشش به این است
که آدم دور شود از آدم و هنوز فکر آدم مشغولش باشد

نگرانش باشد

دلواپسش باشد

حتمن

ارزشش به این است

که آدم نباید

آدمی باشد که
سریع فراموش کند!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 23:11  توسط ماندا  | 

اینکه اسمش را
گذاشتی عشق
داستان غمگینی ست
که جای تمام دوستت دارمهایش

خالی ست

غم دارد

و

ته ندارد
خالی و غمگین ،غمگین و خالی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 0:57  توسط ماندا  | 

کِی شعرِ تر انگیزد خاطر که حزین باشد...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 1:25  توسط ماندا  | 

و تو

هر جا و هرکجای جهان که باشی

باز به رؤیاهای من بازخواهی‌گشت.

تو مرا ربوده، مرا کُشته

مرا به خاکسترِ خواب‌ها نشانده‌ای

هم از این روست که هر شب

تا سپیده دم بیدارم...

عشق

همین است در سرزمین من،

من کُشنده‌ی خواب‌های خویش را

دوست‌می‌دارم.

"سیدعلی صالحی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 23:23  توسط ماندا  | 

 

هوا خوب ست

حال من خوب ست
و شب ها پر است از
ترانه هایی غمگین
که ارزش گوش دادن داشته باشند...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 0:33  توسط ماندا  | 

دوستت دارم
همینطوری
بدون اینکه فکر کنم
به خودم میگویم

"لااقل یک داستان عاشقانه داشته باش
قبل از آنکه مرده باشی!"

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 0:15  توسط ماندا  | 

عشق خوب است اگر باعث شود آدم قشنگتر زندگی کند.

امیدوارم شما هم این را بفهمید...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 23:40  توسط ماندا  | 

بهترینِ رفتن ها

رفتن
به قصد فراموشی ست...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 13:28  توسط ماندا  | 

به آینده فکر نمیکنم

فعلاً خوشحالی

فعلاً خوشبختی

انگار

همین کافیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 0:14  توسط ماندا  | 

Hachiko: A Dog's Story فیلم بی نهایت زیباییست .نه صرفن به خاطر ریچارد گر !

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 22:46  توسط ماندا  | 

فکر میکنم نفهمیدن و ندونستن چیز بینهایت خوبی ست. باعث میشه آدم راحت بیاد و راحت بره و دنیا و آدمای دنیا روی دلش،روی افکارش زخمی رو ایجاد نکنن که هرگز خوب نخواهد شد...

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 0:22  توسط ماندا  | 

 

زندگی، بدونِ تپیدنِ دل، بدونِ آدمی که مایه‌ی اُمید است، به مُفت نمی‌ارزد...

 

"محسن آزرم"

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 23:47  توسط ماندا  | 

بر درختي كه
برگ ريخته
گريستن
بیهوده است
جهان به
چرخش ادامه خواهد داد
برگ های ديگر
و باز برگ های ديگر...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 22:35  توسط ماندا  | 

طفلک همه ی آدمهایی که زنده اند به عشق! دلم برایشان میسوزد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 15:18  توسط ماندا  | 

حتی اگه هزار سال هم
از مردنم گذشته باشه

بوی تنهایی میاد
از تنِ من...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 10:50  توسط ماندا  | 

آسمانِ دیوانه

اعتماد به نفس غریبی دارد
روی زمین تشنه

نمی بارد!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 1:19  توسط ماندا  | 

ستاره نمی بینم
ماه نمی بینم
آسمانم ابری است...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 0:12  توسط ماندا  | 

یک لحظه ی تلخی هست توی زندگی هر آدم وبلاگنویسی که می فهمد نوشتن سخت ترین کار دنیاست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 22:16  توسط ماندا  | 

یک آقایی در میان انبوه دانشمندان نظریه پرداز آنور آبی هست که بدجوری بند کرده به اینکه زندگی آدمهای هزاره سوم بیشتر از اینکه به جمادات صاحب روح شبیه باشد،به سیالات صاحب روان شبیه است.این آقای زیگمونت باومن،پایه اصلی استدلالش را روی عادت و دلبستگی ما به روابط مجازی گذاشته و حاضر است ثابت کند که ما ،دچار چیزی به اسم "عشق سیال" شده ایم !

او از تمایل ما برای ایجاد رابطه و در عین حال ،ترس از درگیر شدن در روابط طولانی مدت،همراه با حسابگر شدن در عشق می گوید و نتیجه می گیرد که این سلیقه جدید،خود به خود ما را به روابط سیال عاطفی می کشاند ،روابطی که هر چند کم خطر و کم هزینه به نظر می رسند و به قول یک جوان آمریکایی ،"همیشه میشود کلید Delete را برایشان فشار داد" اما به نوعی تعویض کمیت با کیفیت به حساب می آیند.

وبلاگ و فیسبوکی که در عرض چند هفته به اندازه چند دهه ،به تو دوست های ندیده و نشناخته add میکنند و مصداق بارز جایگزینی کمیت ،به جای کیفیت دوستی های قسم خورده و نزدیک قدیمی اند و البته ، همیشه خطر Delete تهدیدشان میکند !

این آقای باومن می گوید ما حتی اگر به روی خودمان هم نیاوریم ،در ناخودآگاههمان به عشق ،خانواده و همه ی چیزهای معنوی و با ارزش زندگی مان که روزگاری تقدس ویژه ای داشته اند و متعهدانه تا آخر عمر پایشان می ایستاده ایم هم، به همین چشم نگاه میکنیم .

شما تکذیب می کنید ؟!

محسن امین –همشهری جوان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 0:35  توسط ماندا  | 

و نترس از
تمام فاصله های
ممکن

.

.

.
ثابت کن
که آرامش امکان دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 0:23  توسط ماندا  | 

این آهنگِ کوفتی که داریوش خونده  به اسم "سراب رد پای تو" عجب کار به درد بخوریه! كجاي قصه خوابيدي كه من توو گريه بيدارم...برید گوش کنید، زار میزنه گاهی آدم باهاش.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 14:35  توسط ماندا  | 

کسی باید باشد تا به آدم یاد بدهد از دست دادن خیلی بیشتر از نداشتن غمگین میکند آدم را ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 21:27  توسط ماندا  | 

باید آدم بره یه جای خلوت،خیلی خلوت .مثل بیابون ،مثل کوه بعد اونقدر بلند فریاد بزنه که تمومش بره به  خوردِ کوه و دشت و بیابون و این حرفها ،اونوقت برگرده بین مردم و هر چی گفتن،هرکاری که کردن تحمل کنه و لبخند بزنه .فکر میکنم توی اینجور شرایطی آدم دیگه حتی از شاشیدن مردم به خودش هم ناراحت نخواهد شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 23:24  توسط ماندا  | 

آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

ازدل خود برآمدی ، آمدن تو شد جهان

پیش تو جامه در برم ،نعره زند که بر دَرَم

آمدمت که بنگرم، گریه نمی دهد امان...

 

*ه.الف.سایه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 14:37  توسط ماندا  | 

همه ی آدما
یکروزی تموم میشن
مثل قصه ها
مثل
دستمال توالت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 15:18  توسط ماندا  | 

خوشحالم که دیگه به مدرسه نمیرم ،آدمای جدیدی رو که جای من نشسته ن رو نمی بینم

و مجبور نیستم  انشاء بنویسم که از اومدن پاییز خیلی خوشحالم!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 13:42  توسط ماندا  |