تبليغاتX
چشمان کاملاً بسته

چشمان کاملاً بسته

خيلي خوبه که آدم توي هر فرصتي به خودش و زندگيش فكر كنه و به شاخه هایی که همیشه از دستش لیز خوردن و وقتایی که می شده شنا یاد بگیره و یاد نگرفته و غریق نجاتایی که هیچ وقت هیچ غریقی مثل اونو نجات ندادن!

 زمانی میرسه که آدم به این فکر می کنه که از دست و پا زدنِ بیخود خسته شده ،میگه دیگه بیخیال و همه چیز رو ول می کنه و آروم آروم میره ته اقیانوس. شاید معنی به  آرامش رسیدن اینه ...

بعله ... معنی آرامش این است!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 12:25  توسط ماندا  | 

برای حرف تازه زبان تازه لازم است،برای آهنگ تازه ساز تازه
بعضی از حرفا گفتنی نیست
بعضی از آهنگها قرآن است.سر مزار باید خواند، آرام و مهربان و آهسته
و سر مزار باید شنید ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 9:51  توسط ماندا  | 

 

امیدوارم قیمت آزادی و شعور  آنقدر بشود که بتوانم دوباره نظرات را تایید دائم کنم ای وبلاگ عزیزم. راستش این قانون جدید که پشتت که گرم بود هر غلطی دوس داشتی بکن به اندازه کافی برای خیلیها جذاب و دوس داشتنی هست! این مملکت هر چقدر هم که مهربان من را آزار می دهد. چه برسد به حالا که تبدیل به کشتارگاه و نوانخانه ای شده   که حتی در محیط مجازی هم از دست آدمهای اسلحه به دستِ آدمکش بی چاک و دهن راحت نیستیم و راستش نوشتن بدون شنیدن نظرات این بیچاره های حقیر  برایمان کیفی ندارد...

دوست عزیز! باور کن از ته دل برای تو و همفکرانت که مثل بید میلرزید دلم میسوزد،من هم بودم به این سادگی دست برنمیداشتم!

با حرفهایی که عمری در مورد خودت شنیدی و تحویلشون به من خودت رو همینجا سبک و خالی کن ،قول میدم یک به یک کلماتت رو با اشتیاق بخونم چون میدونم از چی نشات گرفته ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 12:49  توسط ماندا  | 

من با کلمات بازی نمیکنم!

اينو من گفتم

فکر ميکردم زورشو دارم ميتونم کلمه ها رو هر جور که خوبه،هر جور که دوس دارم بپيچونم!

بعدنا بود که فهميدم

کلمه يه موجود احمقيه که هميشه بين تو و اون چيزي که فکر ميکني وايساده و کنارم نميره، هميشه ميخواي بگي يه چيزو منتهي اون خودشو اونجور که هست اونجور که فکر ميکنه بهتره تحميل ميکنه...
ولي هيچ وقت، هيچ وقت نفهميدم چه جور ميشه جلوي اين ترس لامصبو از کلمات،از آدما گرفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 9:27  توسط ماندا  | 

تو را می بوسم
مثل قرآنی
و با احترام
روی تاقچه می گذارم
تمام جانم با توست
حضرتت مرا نمی خواهد
حسرتت با من خواهد بود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 11:38  توسط ماندا  | 

فکر میکنم اگه جایی برای خوشبخت شدن وجود داشت. خدا خودش می رفت اونجا خوشبخت می شد و دست از سر ما آدمای بیچاره بر می داشت...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 11:48  توسط ماندا  | 

اين خنده داره كه نياز يه آدم به يه آدم ديگه اينجور تصاعدي زياد شه ! يه راهي واسه كنترلش بايد وجود داشته باشه و قسمت خنده دارش اينه كه يه قسمت مخفي توي وجودم كه هميشه اين مسئله رو خطر احساس مي كرد و مقاومت میكرد اين بار داره يه جور پليدي لذت مي بره ! خودم هم حال مي كنم ميذارم همينطور باشه. مي خوام بدونم حدش كجاست... چقدر ممكنه گنده بشه... تا كجاها...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 13:21  توسط ماندا  | 

دیوانه نمی‌گوید دوستت دارم…

دیوانه میرود، تمام دوست داشتنی ‌ها را

به هر جان کندنی که شده، جمع می‌کند از هر دری

و میزند زیر بغلش

و میریزد به پای کسی که

هیچوقت قرار نیست بفهمد دوستش دارد !

 

"میلاد تهرانی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 10:46  توسط ماندا  | 

امید جان
امید جان!
اینها مرا نمی فهمند
حرفهای من،یتیم می مانند
در هوا
خودم تنها می مانم 
در خیابان
امید جان! 
چه جور باید بگویم به این احمقها که احتیاجشان نداریم
و اینکه از آنها بیزاریم؟
چرا نمی توانم اینجوری
مثل دستهای کیمیا
دستت را به دست بگیرم؟
چه جور باید بگویم
تنها توی خیابانهایی رفتن
که پر از مامور هاست 
و قبل ترها 
پر از آدم خندان بود
سخت است
آدم خسته می شود،خیلی خسته می شود
و راه می رود
دستهایش می سوزند،پاهایش می سوزند
چشمهایش نمی بینند و صدایش گرفته می شود
و توی ماشین که می نشیند
راننده می گوید
"گرفته ای خانم!"
امیدجان!
من دارم 
توی نبودن و ترس از بودن آدمهای دیگر
دست و پا ميزنم 
دستت را بگذار روی سرم 
قول داده ام،قول خواهم داد
دیگر گریه نخواهم کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 10:44  توسط ماندا  | 

یادت هستم
می افتم
گاهی بهانه می گیرم
وقتی تنها و خسته ام 
و با خودم مي گويم 
اگر اینجا بود
هیچ اتفاقی نمی افتاد
هیچ کاری از دستش بر نمی آمد
بیخود خودت را سرزنش نکن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 8:53  توسط ماندا  | 

 

کبریت شما
به بد جایی گرفته است
زیر این دریاچه ی کوچک
دریایی از بنزین است
با آتش بازی کردید...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 13:8  توسط ماندا  | 

صدایش می کنند حضرت
صدایش می کنند آقا
برای عباس
برای علی اصغر
گریه میکنند 
و
قد قامت حسین
روی تپه ها 
در انتظار قطره ای باران نشسته است...!
.
.
.
آخرش یک نفر می آید حسین
یکی می آید 
و انتقامت را
از شمر میگیرد
راحت بخواب حسین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 11:22  توسط ماندا  | 

 

و چقدر سیاه خوب است

وقتی تو پوشیده باشی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 13:15  توسط ماندا  | 

انصاف شبکه "فارسی وان" از تو بیشتر است
من هیچی نمی گویم
اعصابم هم اصلا
اصلا هم توی مود
ببین ولی
همین را بدان
انصاف شبکه فارسی وان تلویزیون از تو بیشتر است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 9:50  توسط ماندا  | 


و باور کن
شبها
کلمه ی اشک از
کلمه ی چشمم جاریست
کلمه ی فریاد
از کلمه ی جانم
و جمله هایم بی تابانه
کلمه ی "تو" را
انتظار می کشند...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 12:31  توسط ماندا  | 

روی دیوار
با میخ
عکس پروانه می کشم
می نویسم زیرش
خدا لعنتت کند
چرا نمی آیی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 11:3  توسط ماندا  | 

فکر میکنم اگه آدم بفهمه که آخرش چاره ای جز رفتن نداره مسائل زندگی خیلی اذیتش نمیکنن...

توی سرنوشت همه ی آدما خسته شدن، تنها شدن و مردن هست اینا همه داستانهاییه که خدا می نویسه . از خدا هم که نمی شه شاکی بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:35  توسط ماندا  | 

گاهی فکر میکنم شاید اشتباه کرده باشم. شاید همون موجودی نباشم که همیشه میگم هستم. شاید لیاقت خیلی چیزا رو داشتم و نداشتم. آدم چه میدونه شاید حتی میتونستیم یکی دو بار با هم پرواز کنیم و تو با اون چشمای گنده ی قشنگت منو نگاه کنی و من توی چشمای تو هزارتا بشم، نه به همین غمگینی یا به همین تنهایی که حالا هستم. اینجور فکرا آدم رو اذیت میکنن عزیز دلم

 اینجور فکرها آدم رو  عذاب میدن...

**

 این باران بارانی معمولی نیست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 9:14  توسط ماندا  | 

شب اومد
مهتاب اومد
دلم گرفته

گل اومد
گلاب اومد
دلم گرفته

غم اومد
غصه اومد
که گریه حالا

سر اومد
سر نیومد
دلم گرفته...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 10:46  توسط ماندا  | 

نفرین بر زمان که می گذرد

و حواسش نیست

این همه سفید

 میهمان ناخوانده شقیقه های مهربان تو می شوند...

 

...؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 12:26  توسط ماندا  | 

عشق یعنی :
... سرت را بگیرد در آغوش
و موهای سپیدت را بشمرد دانه دانه 
و تو حیرت کنی که از کِی اینقدر پیر شده ای ...
.
.
.
.
* علیرضا معتمدی 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 13:20  توسط ماندا  | 

تمام لباسهایت زیباست
حتی آنها
که هرگز نمی پوشی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:39  توسط ماندا  | 

کاش یه نفر Preview دنیا رو قبل از اینکه به دنیا بیاییم به ما نشون می داد. کاش ما فرصت OK و Cancle  داشتیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:28  توسط ماندا  | 

دنیای من:
ترسهایم
عادتهایم
آرزوهایم
و 
تو
که جدا از
ترس و عادت و آرزو
عمیق تر
دوستت دارم....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:55  توسط ماندا  | 

به بهانه ی باران گاهی
به بهانه ی پاییز
به بهانه ی غروب
یا
آهنگ غمگینی كه توي تاكسي مي شنوم
به بهانه ی خاطرات بچگی
یا
دیدن يك خواب
به هر بهانه اي 
تو هر شب به یادم می آیی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:48  توسط ماندا  | 

تو راهت را می رفتی

و من مثل یک علف سبز دور پایت پیچیدم

کنده شدن تقصیر خودم بود

تو تقصیر نداشتی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:42  توسط ماندا  | 


البته ما هم به قربانِ حکمتِ کار خدا...
با تفاوت اینکه داریم تاوان گناه کرده را پس میدهیم . ، خودش می‌داند!
به فرموده‌ی طبیب، از این‌ها و آن ها یکی پیش‌از خواب می‌خوریم.
افاقه نمی‌کند. ..
باز چشم‌هایمان را که می‌بندیم... پیدایش می‌شود.

* با تصرف در یک وهم لانگ شاتی !

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 14:5  توسط ماندا  | 

و بازهم ...

خیلی خوبه 

که آدم میاد اینجا
و يه پست
یه کامنت کوچولو

مثل کورتن
التهابهای مغزی آدم رو کم میکنه
و آدم احساس میکنه که داره بهتر میشه 

                                                        و بهتر میشه ...

...................................

* ممنون از تمام دوستای خوبی که توی این مدت تلفنی ،اس ام اسی و کامنتی به یادم و در کنارم بودن.می بوسمتون 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:55  توسط ماندا  | 

دلم میخواهد بدانی آن چیزی را که دلم میخواهد بدانی ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* تا اطلاع ثانوی آپ نمیشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:11  توسط ماندا  | 

فکر میکنم بدترین قسمت تنهایی سینما رفتن،دیدن دختر پسرای مهربون روی صندلیها نیست.صدای خنده هاشون هم نیست.خب آدم گاهی از فرق داشتن با بقیه کیف میکنه! ولی بدترین قسمت تنهایی سینما رفتن اینه که چشمات بیخود میگرده و اغلب برمیخوره به آدمای دیگه ی تنها که هر کدوم عینِ عینِ عینِ توان و دارن مردم رو دید میزنن!

شبیه دیگرون بودن و تنها بودن خیلی سخته خیلی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:9  توسط ماندا  | 

JavaScript Codes