و فرق نمی کنه چه حقیقتی باشه ...

تلخ است آنکه

شروع نکرده ، تمام شوی ...

فکر میکنم اتفاقی که دیروز افتاد اونقدر تاسف آور بود که تا آخر عمرم احساسم رو خرج سياست نكنم!

 میدونید؟ دونستن حقیقت آدم رو له میکنه، آدم بهتره هیچ حقیقتی رو ندونه. حقیقت آدم رو شل میکنه و فرق نمیکنه چه حقیقتی باشه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

آخرين چهار شنبه ي سال را فراموش كن

اينجا هميشه آتشي روشن است

                                               براي تو...

به حرکات من نگاه کن

بارالها
از آن بالا
به حرکات من
نگاه کن
به عرقی که روی پیشانی ام نشسته
اشكي كه در چشمانم جمع شده
گره ي ابروانم
من بی دلیل نیستم
چیزی باید…
باید چیزی به من داده می شد
حواست هست؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

خیلی بده که آدم یكدفعه دوزاریش بیفته که فلان کار ساده رو که نکرده مال این بوده که جراتشو نداشته بکنه نه اینکه واقعا نمیخواسته...

لااقل خوشحال بود...

من هیچ خجالت نمی کشم که بگم توی گردهمایی ها و سمينارهايي كه خاتمي سخنرانی ميکرد گریه ميکردم. تیپ های روشنفکری مال من نیست.سياست رو دوس دارم و بيشتر از اوني كه درگيرش باشم دوس دارم به حرفهاي اينجور آدمايي گوش بدم و از شما چه پنهون از دعواهای جناحی و سیاسی خوشم میادو راستش علت اینکه خودم رو قاطي سياست و اينجور بازيهايي نمي كنم واسه اینه که اغلب زود گول می خورم! فکر میکنم خاتمی کارهای بزرگی کرده که سالها بعد مردم براش گریه میکنن و جالبه كه كم كم داره از مردم مملکتم خوشم می آد. زندگی کردن توی اینجور جای هر کی هر کی و خنده داری کار هر کسی نیست!

 من خاتمي رو دوس دارم و امیدوارم رییس جمهور بشه فارغ از هر دید جناحی و صرفا به عنوان یک ایرانی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

با همه فرق داشت
میخندید
لااقل خوشحال بود
و خوشحالی میتواند گاهی دلیل خوبی برای زنده بودن آدم باشد...

و دوری آدمیان...

Up کردن
با این
دل بریان بیچاره
دشوار است
and so
برای اینکه بگویم
چه قدر گیجم
كار دشوارتريست
تنها می دانم
که از آدمیان دورم
و دوری آدمیان من را...
و نزدیکی آدمیان من را...
و من کلا...

ــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

هنوز هم به سرنوشت معتقدم و معتقدم اتفاقها فقط وقتی که قرار باشد بیفتند می افتند...

 

یادت هست ؟

واقعا همینطوریه گاهی وقتا یه حرف ساده ای ،يه رفتار عادي منفجر می کنه آدم رو ..

.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

آن روز که من، که تو، که غم . . . یادت هست؟
آن روز که ما، دلت، دلم . . . یادت هست؟

شاید یک روزی قدر چند ساعت ...

تمام باقی مانده ي زندگیم را
دنبال تو
مي گردم
توی تمام خيابانها

تمام كوچه ها

تمام بازارها

و
با تمام اژدها های
داستانها می جنگم
روزی چهار تا دیو می کُشم
و دو تا هيولا
شاید یک روزی
قدر چند ساعت
دوباره تو را دیدم
و تو
حالت خوب بود
روي تکه های سوخته زره ام
دست کشیدی
و تیر آخر را
از قلبم
بیرون کشیدی تا بمیرم...

-        -         -        -       -         -         -      -

پ.ن :

گاهی آدم فک می کنه اگه بره احساس بهتری داره ولی وقتی می فهمه فرقی نداره که دیگه برا برگشتنش دیر شده...

و ترسِ آدم مرگ

اولش صبحها شوق آدمن به زندگی ، آدمای دیگه شوق آدمن به زندگی و ترسِ آدم مرگ...
بعدترها صبحها و آدما بدبختی هستن و فقط وعده ی مردن آدم رو به زندگی امیدوار می کنه...

................................................

پ.ن :

من مقیاس چه هستم؟
دردم
یا نابودی
خوشحالم
یا ناامیدم
می دانم
یا نادانم
همه ي کلمه ها دارن
دور من چرخ می خورن

و
یکیش
مناسب حال من نیست!

برای من کافی ست مهربانتر باشی

نمی گویم دوستم داشته باش
دوست داشتن
کاری جواد و قدیمی ست
نمی گویم عاشقم باش
عاشقی فحشی رکیک است
برای من
کافی ست
مهربانتر باشی
آنوقت عاشقت می مانم
و جور قدیمی و جوادی
دوستت خواهم داشت.

ــ  ــــ‌   ــــ   ــــ  ــــ  ــــ  ــــ

پ.ن :

دروغگو جایش جهنم است و این معنیش این نیست كه آدمهای راستگو به بهشت می روند…

خط فاصله

سکوت کنيم
گوش کنيم
بين
اين خط فاصله تا -







- تا اين خط فاصله
جايي بگذاريم
کسي مي آيد حرفي مينويسد
يا نه ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

- ندارد