عید

دم عیدی
هوای تو را دارم
و اینکه من
کنار سفره عید

و تو هم...
کجایی الان؟
من خودم الان کجا هستم؟

 

سرنوشت!

 

وقتی آدم دنیا می آد چیزای زیادی هست که سهم آدمن و چیزای زیادی هست که مال آدم نیست. یکیش همون دوچرخه ی مشکی سبددار بود که منتظر من بود. یکیش هم تو بودی که هیچوقت منتظر من نبودی، اسم جفتتون رو بولد توی سرنوشت من نوشته بودن...

آتش

کجا دارد آتش می گیرد؟

اینجا
هر روز چارشنبه است
و ما نزدیک عیدیم
و عید هیچ وقت نمی آید
همه
از رسیدن به فیض الهی
خسته هستند

تمامش کنید

تماممان کنید...

آدمها

 

آدمها وقتی می ترسند

وقتی خسته اند

وقتی دلشان گرفته

و هیچ کس پیششان نیست  

تازه زیبا می شوند

تازه می شود درباره شان شعر گفت...

 

تحمل...

یه وقتایی هست که به آدم میگن احمق و آدم میخنده! یه وقتایی هم هست که اشک تو چشای آدم جمع میشه! گاهی خوبه که آدم بفهمه تحملش چقدر بیشتر از اون چیزی بوده که خیال میکرده ...

هر شب تنهایی!

قبلاً هم گفته بودم تنهایی مثل نبودن میمونه، یه جورایی آدم راحته ولی همش این خیال آرومش نمیذاره که آدمای دیگه که تنها نیستن دارن چه غلطی میکنن!

یادگارای قدیمی...

همیشه وقتی می گم حیف، مامانم می گه حیف از اون جونی که رفت. مادربزرگم هم همین رو می گفت. مادر مادربزرگم هم احتمالا ،و مادر مادر مادربزرگم. این حقایق همیشه با اندوه مثل یادگارای قدیمی بین زنا دست به دست می شن...

لبخند!

برای همه ی کارها دیر شده کمی ولی برای مردنش خیلی زود است...

حیف شد،لبخند قشنگی داشت!