تمام جانم با توست...

تو را می بوسم
مثل قرآنی
و با احترام
روی تاقچه می گذارم
تمام جانم با توست
حضرتت مرا نمی خواهد
حسرتت با من خواهد بود...

 

آدمای بیچاره !

فکر میکنم اگه جایی برای خوشبخت شدن وجود داشت. خدا خودش می رفت اونجا خوشبخت می شد و دست از سر ما آدمای بیچاره بر می داشت...

تا کجاها...

اين خنده داره كه نياز يه آدم به يه آدم ديگه اينجور تصاعدي زياد شه ! يه راهي واسه كنترلش بايد وجود داشته باشه و قسمت خنده دارش اينه كه يه قسمت مخفي توي وجودم كه هميشه اين مسئله رو خطر احساس مي كرد و مقاومت میكرد اين بار داره يه جور پليدي لذت مي بره ! خودم هم حال مي كنم ميذارم همينطور باشه. مي خوام بدونم حدش كجاست... چقدر ممكنه گنده بشه... تا كجاها...

دیوانه

دیوانه نمی‌گوید دوستت دارم…

دیوانه میرود، تمام دوست داشتنی ‌ها را

به هر جان کندنی که شده، جمع می‌کند از هر دری

و میزند زیر بغلش

و میریزد به پای کسی که

هیچوقت قرار نیست بفهمد دوستش دارد !

 

"مهدیه لطیفی"

دستت را بگذار روی سرم امید!

امید جان
امید جان!
اینها مرا نمی فهمند
حرفهای من،یتیم می مانند
در هوا
خودم تنها می مانم 
در خیابان
امید جان! 
چه جور باید بگویم به این احمقها که احتیاجشان نداریم
و اینکه از آنها بیزاریم؟
چرا نمی توانم اینجوری
مثل دستهای کیمیا
دستت را به دست بگیرم؟
چه جور باید بگویم
تنها توی خیابانهایی رفتن
که پر از مامور هاست 
و قبل ترها 
پر از آدم خندان بود
سخت است
آدم خسته می شود،خیلی خسته می شود
و راه می رود
دستهایش می سوزند،پاهایش می سوزند
چشمهایش نمی بینند و صدایش گرفته می شود
و توی ماشین که می نشیند
راننده می گوید
"گرفته ای خانم!"
امیدجان!
من دارم 
توی نبودن و ترس از بودن آدمهای دیگر
دست و پا ميزنم 
دستت را بگذار روی سرم 
قول داده ام،قول خواهم داد
دیگر گریه نخواهم کرد...

یادت هستم...

یادت هستم
می افتم
گاهی بهانه می گیرم
وقتی تنها و خسته ام 
و با خودم مي گويم 
اگر اینجا بود
هیچ اتفاقی نمی افتاد
هیچ کاری از دستش بر نمی آمد
بیخود خودت را سرزنش نکن...

بازی...

 

کبریت شما
به بد جایی گرفته است
زیر این دریاچه ی کوچک
دریایی از بنزین است
با آتش بازی کردید...

راحت بخواب حسین...

صدایش می کنند حضرت
صدایش می کنند آقا
برای عباس
برای علی اصغر
گریه میکنند 
و
قد قامت حسین
روی تپه ها 
در انتظار قطره ای باران نشسته است...!
.
.
.
آخرش یک نفر می آید حسین
یکی می آید 
و انتقامت را
از شمر میگیرد
راحت بخواب حسین...

سیاه !

 

و چقدر سیاه خوب است

وقتی تو پوشیده باشی ...