گناه!
گناه می کنم...
چه فایده توی آفتاب ایستادن
وقتی
این همه جا
توی سایه برای خوابیدن هست!
گناه می کنم...
چه فایده توی آفتاب ایستادن
وقتی
این همه جا
توی سایه برای خوابیدن هست!
آدم خسته
بهتر است
چیزی ننویسد
آدم غمگین
بهتر است که
خوابیده باشد
آدم کهنه
بهتر است که مرده باشد
از اینها گذشته
دلم برایت تنگ است...
از خودم خسته ام...
زیاد دارم توی خودم می پیچم شاید حق با تو باشه، زیاد دارم به آدمای دیگه به تریپ "ما اعظم شائنی" نگاه می کنم. اینکه فکر میکنم همه خوشن و فقط منم که ناخوشم که هیچکی به اندازه من تنها نیست. دل من هم می خواد بپرم وسط زندگی و گم شم بین مردم ولی طبعم نمیذاره، دیگه آدم پریدن و دویدن و خندیدن نیستم. خندیدنم یه جور غمگینی تابلوئه. جدیدا همه می فهمن که ادا در می آرم. شاید شوهر کردم و با هم رفتیم پیش روانشناس! شاید دیگه هیچ چیزی ننوشتم. شاید کتاب تاریخی خریدم از اونا که روش عکس پادشاه ریشو می کشن،شاید مال هوای بهاره ! شاید حق با توئه باید یه فکری به حال خودم بکنم، یعنی شاید الان ادا در می آرم که می گم حق با توئه...
آخرِ همین از "تو" نوشتنها آخرِ دنیاست
آخر دنیا را می خواهید؟
قسمت قشنگ زندگیتان
توی همین وبلاگهاست
بعدا که حس نوشتن تمام شد
همیشه یادِ این حرف من می افتید...
میگویند
زیاد به "او" فکر نکن
می گویند
فراموش کردن مرد می خواهد
و من
دستم را دور کمر هرکه می اندازم
یاد خنده های "تو" می افتم...
شبهایی هست
که توی آن برف نمی بارد
ولی آدم یخ می زند در آن
و عکس دوست داشتنیهایش
می افتد در ماه
و خاطرات تمام این سالها...
یک ماه
و این همه عکس
یک آدم و
اینهمه خاطره
یک خاطره و
اینهمه درد !