از خودم خسته ام...

زیاد دارم توی خودم می پیچم شاید حق با تو باشه، زیاد دارم به آدمای دیگه به تریپ "ما اعظم شائنی" نگاه می کنم. اینکه فکر میکنم همه خوشن و فقط منم که ناخوشم که هیچکی به اندازه من تنها نیست. دل من هم می خواد بپرم وسط زندگی و گم شم بین مردم ولی طبعم نمیذاره، دیگه آدم پریدن و دویدن و خندیدن نیستم. خندیدنم یه جور غمگینی تابلوئه. جدیدا همه می فهمن که ادا در می آرم. شاید شوهر کردم و با هم رفتیم پیش روانشناس! شاید دیگه هیچ چیزی ننوشتم. شاید کتاب تاریخی خریدم از اونا که روش عکس پادشاه ریشو می کشن،شاید مال هوای بهاره ! شاید حق با توئه باید یه فکری به حال خودم بکنم، یعنی شاید الان ادا در می آرم که می گم حق با توئه...