لانگ شات!
آنسالی که باهم از سر شمشاد میپریدیم و میرفتیم باغ قلمستان گیلاسدزدی، همهی بعدازظهرهای تابستان قلمدوشت میکردم، مبادا گِل و گیلاس ِ لهیدهی کفِ اُرسیهای سرخابیات کار دستمان بدهد. آقات بفهمد و زندانیات کند و من نباشم و تنها بترسی و فردا نیایی...
من بمانم و تنهایی و خیالِ تو و باغ...
حلالت اما یککلام نگفتی باغ قلمستان مالِ آقات بود.
.. لانگ شات..
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 15:2 توسط ماندا
|
تقصیر قطار نیست اگر امشب