یادم می آد یه داستانی بود درباره يه کرمی که همه چیز رو اندازه می گرفت و می رفت. و همه ي حیونا با اون مهربون بودن و خودشون رو با اون اندازه می گرفتن ! و هیچ جای کتاب ننوشته بود که اون کرم هیچ وقت درباره خودش هیچ چی نفهمید و هیچ وقت ننوشتن که گاهی شبا گریه می کرد چون نمی دونست آخرش تا کجا باید بره و كيا رو اندازه بگيره ! این چیزای غمگین رو خیلی ها نمی بینن. خوش به حالشون که این قسمتای ذهنشون بسته است...

§§§§§§§§§§§§§§§

پ.ن :

همه ي بستنی ها را خوردم
همه ي میوه ها را
همه کارهایی که حالم را بهتر می کرد
با چند تا از دوستانم حرف زدم
با یکی رفتم سینما
با بچه ها ورق بازی کردیم
یه کمی شعر نوشتم
یه کمی کتاب خوندم
کمی فيلم هاليوودي دیدم

ولي
حالم بد است هنوز
هر کاری می کنم هنوز هم
تو را کم دارم...