... يادي از گذشته ...
خدا یک جور خنده داري من را نگاه کرد و گفت: "بعضی از بنده هایم مدام از من سئوال های عجیب می پرسند نه اینکه جوابی نداشته باشم ولی حالش را ندارم خودم را بیخود به زحمت بیاندازم" بعد به من نگاه کرد و پرسید: "یعنی تو هیچ سئوالی نداری؟ من می توانم درباره اینکه چرا وضعیتت اینطوری است توضیح بدهم" سكوت كردم گفت "خاک بر سرت چرا هیچ چیز نمی پرسی؟ دوست دارم از من سئوال کنند"
و بعد گفت "احمقانه است اگر او را می خواهی راهش این نیست اینجور فقط حرصم بدتر در می آید"
سكوت كردم...
خدا به من آهسته لبخند می زد. چشمهای گناهکارش از اشک پر بود...
---------------------------------------------
پ.ن :
حالم بد است هنوز
هر کاری می کنم هنوز هم
تو را کم دارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۷ ساعت 12:34 توسط ماندا
|
تقصیر قطار نیست اگر امشب