خواب دیدم
توی خیابان بودم
و تمام پسرهاي زندگیم من را
ماچ می کردند
و مامورها آمدند
من را زدند
پسرها را توي ماشين انداختند
و من زیر چکمه مامور
تا زمین
گیر کرده بودم
نفسم
بالا نمی آمد

خواب دیدم که توی مدرسه
خانم نعمتي
به دستبندطلا و موهاي بيرونم
گیر داد
خِرم را گرفت
و من توی دستهایش
گیر کرده بودم و
نفسم بالا نمی آمد

خواب می دیدم
خواب می دیدم
در این گیر و دار
دلم هم گرفته بود...

×××××××××‌         ×××

پ.ن :

فکر می کنم لحظاتی در زندگی هست که آدم فکر می کنه زندگی واقعا ارزشش رو داشته ...