شبای اول سالی مدام یاد تو می افتم، یادت هست همش میگفتم:چی میشه یه روزی نباشی...
خیال کردی چی شد؟
فک می کنم این که رفت امشب با کی و چی شد ؟کجاتو بوسیده و تو واسش چكارا مي كني ؟
اصلا
ولی يه چیزی كه مث شعر باشه ،مث يه حرفي كه دوس نداشته باشي به زبون بياري، يه جور احساس

مث يه جرقه كه همینجوري فقط از ذهنت بگذره ،هر لحظه میگه
اونکه رفته ،رفته
دیگه هیچ وقت نمیاد ....

و غمگين مي شم

همين .

_____________________

پ.ن :

بالا بلند نیستی
و چشمهایت رنگ موم و عسل نیست
آدمي نيستي كه حرفهاي خوشحال كننده بگويي
آدم انتظار نیستی

تو اصلا اهل انتظار نیستی
پیش من لااقل ندیده ام هیجوقت
میان جامه ای مبهوت كننده باشي
قشنگ هستي
ولی نه آنجورها که شاعرها میگویند
آخر
موي سیاهي كه كم كم ،كم پشت ميشود
لابد
اصلا
چیز شاعرانه ای نیست
و دستهای معمولي
و چشمهایی که مرا یاد بچگیهای برادرم می اندازد
دوست میدارم ولی تورا
نمی دانم چرایش را ولی
همانقدر که آدمهاي دیگر يكديگر را دوست میداشته اند
حتی هم که بیشتر...